زندگی نامه حضرت امام اعظم (رح)


زندگی نامه امام ابو حنیفه نعمان بن ثابت رحمه الله

 

                                             زندگی نامه امام ابو حنیفه نعمان بن ثابت رحمه الله

پیامبر صلى الله علیه و سلم اینگونه درباره ی ایشان بشارت داده است «لو كان الإیمان عند الثریا لذهب به رجل من فارس» یعنی: «اگر ایمان در ثریا باشد، مردی از سرزمین فارس به سوی آن خواهد رفت.» و عبارتی که در صحیح مسلم آمده چنین است: «لو كان الإیمان عند الثریا لذهب به رجل من أبناء فارس حتى یتناوله» یعنی: «اگر ایمان در ثریا باشد، مردی از اهالی سرزمین فارس به سویش می رود تا بدان دست یابد.» ثابت، پدر امام ابوحنیفه، که از بزرگان سرزمین فارس بود در كوفه اقامت گزید و به کار تجارت پرداخت که در این کار مهارت زیادی داشت و توانست موقعیت اجتماعی خانوادگی پیش تر خود و توانگری و آسایش آن را بازیابد. ثابت کسی بود که با امام علی کرم الله وجهه ملاقات نموده و حضرت علی رضی الله عنه برای او و فرزندانش دعای برکت و فزونی نموده بود.

نام ایشان، نعمان بن ثابت بن زوطی می باشد. در سال هشتاد هجری در شهر کوفه چشم به جهان گشود. امام ابوحنیفه از دوران کودکی به همراه پدرش به حجره ی وی رفته و نزد او می ماند و اصول و پایه های تعامل و رفتار با فروشندگان و خریداران و مشتریان را می آموخت. تا آنکه خود نیز پیشه ی پدر را ادامه داده و زندگی مرفه و آسوده ای اختیار نمود. شغل وی بزازی یا همان تجارت پارچه و لباس بود و در حجره شریکی داشت که در کار تجارت به وی کمک می کرد.

 

 

پایبندی امام به کسب حلال

 


امام ابوحنیفه همواره می گفت: «بهترین درآمد کسب حلال است و نیکوترین رزقی که انسان می خورد دست رنج اوست».
زنی نزد ایشان رفت تا جامه حریری را بفروشد. امام از وی پرسید قیمت آن چند است؟ پاسخ داد: یکصد. گفت: بیش تر از آن می ارزد. گفت: دویست. باز به او گفت: بیش از این می ارزد. تا آنکه به چهارصد رسید و باز امام به او گفت که جامه اش بیش تر از آن مقدار می ارزد. زن گفت: آیا مرا دست انداخته ای؟ مردی را آورد و آن را به قیمت پانصد دینار خرید. یک روز کالایی را به شریکش داد و به او گفت که در پارچه عیبی هست که از جانب خودشان است و باید هنگام فروش حواسش باشد که آن را به مشتری بگوید. شریکش آن پارچه را فروخت و یادش رفت درباره ی آن مورد چیزی بگوید و فرد خریدار نیز متوجه ایراد آن نشد. هنگامی که ابوحنیفه از موضوع باخبر شد معادل قیمت کامل آن کالا را صدقه داد..
خلیفه ابومنصور بسیار امام ابوحنیفه را قدر نهاده و گرامی می داشت و برای وی بخشش ها و اموال بسیار می فرستاد اما ابوحنیفه هیچ بخششی را نمی پذیرفت. خلیفه منصور او را به این دلیل مورد ملامت قرار داده و می گفت: چرا بخشش های مرا نمی پذیری؟ ابوحنیفه پاسخ داد: امیرالمؤمنین چیزی از مال خویش را به من نبخشیده است تا آن را نپذیرم و اگر از مال خویش می داد آن را قبول می کردم، لیکن او از بیت المال مسلمانان به من بخشیده است و آن مال حق من نیست. یک روز میان خلیفه منصور و همسرش به علت بی میلی خلیفه نسبت به وی ناسازگاری و اختلاف پیش آمد. همسرش از وی خواست تا میان آنان قضاوت عادلانه صورت گیرد. خلیفه به وی گفت که چه کسی را برای قضاوت بین من و خودت می پسندی؟ گفت: ابوحنیفه. خلیفه نیز بدان رضایت داد. ابوحنیفه آمد و خلیفه به وی گفت: ای ابوحنیفه، همسرم از من به دادخواهی برخاسته، تو نیز داد من از او بستان. ابوحنیفه گفت: امیرالمؤمنین سخن بگوید. منصور گفت: برای مردان تزویج چند همسر حلال است؟ گفت: چهار. منصور به همسرش گفت: شنیدی؟ ابوحنیفه گفت: ای امیرالمؤمنین خداوند این تعداد را تنها برای افراد اهل عدل و داد حلال ساخته است، و کسی که به عدالت رفتار ننموده یا از رعایت ننمودن عدالت بترسد باید تنها یکی بگزیند که خداوند متعال می فرماید: {فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً} [النساء: 3] یعنی: «پس اگر بیم دارید كه به عدالت رفتار نكنید به یك زن [اكتفا كنید].» و سزاوار است که از پروردگار خویش آموخته و از فرموده هایش پند گیریم. منصور خاموش گشت و سکوت وی مدت زیادی طول کشید. ابوحنیفه برخاست و خارج شد. وقتی به منزل رسید، همسر خلیفه خدمتکاری را به سویش فرستاد و همراهش مبلغی پول و پارچه بود. ابوحنیفه آن ها را برگرداند و گفت: سلام مرا به او برسان و به او بگو من دین خود را بر وی بخشیدم و این کار را تنها در راه خداوند انجام دادم و از آن قصد نزدیکی به کسی یا چشمداشت مال دنیا نداشتم.
ابوحنیفه سودهای سالانه اش را جمع می کرد و بوسیله ی آن احتیاجات اساتید و محدثین و خوراک و پوشاک و دیگر نیازمندی های آنان را خریداری می نمود و بقیه ی پول سودش را به آنان می داد و می گفت: آن را در رفع احتیاجات خویش خرج کنید و جز خدا را سپاس مگویید، چون چیزی از مال خویش به شما نداده ام بلکه همه ی آن از فضل و بخشش خداوند بر من و به خاطر شما است.

توجه و تاکید وی بر آراستگی ظاهر

ایشان بر اینکه ظاهری کاملاً زیبا و نیکو داشته باشد تاکید داشت و بسیار به لباس خویش توجه می کرد.

                                                            کوشش وی در جستجوی علم

ابوحنیفه در محضر عالم زمانه ی خویش حمّاد بن ابی سلیمان بود درس فقه را نزد وی به پایان رسانید و تا هنگام مرگ حماد از محضر وی استفاده می نمود. در سن بیست و دو سالگی آموختن نزد وی را آغاز نمود و تا هجده سال مداوم و بدون انقطاع نزد ایشان بود. ابوحنیفه خود در این باره چنین می گوید: «بعد از آنکه به مدت بیست سال ملازم حماد بودم در درونم برای ریاست کشمکش پیدا شد، بنابراین تصمیم گرفتم که از وی کناره گرفته و در حلقه ی درس مخصوص خویش بنشینم. با این فکر یک شب از خانه بیرون آمده و مصمم بودم که چنان کنم. وقتی وارد مسجد شدم و او را دیدم، دیگر در درونم تمایلی برای کناره گرفتن از وی نیافتم و پیش رفته و در مجلس او نشستم. در همان شب خبر آوردند که یکی از نزدیکان او در بصره وفات یافته و دارایی هایی را بجا گذاشته و وارثی جز وی ندارد. حماد به من گفت تا به جای او بنشینم. چنان شد که وی از شهر خارج شد و در نبود وی مسأله هایی بر من عرضه شد که پیشتر از وی نشنیده بودم و من نیز به آن ها پاسخ گفته و پاسخ هایم را یادداشت می کردم. وقتی او برگشت من مسأله ها را که حدود شصت سؤال بودند به وی نشان دادم و او در چهل مورد جواب های مرا تأیید نمود و در بیست مورد دیگر با پاسخ هایم موافق نبود. با خود عهد کردم که تا روزی که زنده است از وی کناره نگیرم و چنان نیز کردم. یکبار در مجلس خویش کسی را دید که لباسی ژنده و فرسوده پوشیده بود، از وی خواست تا در پایان مجلس منتظر وی باشد پس از پایان مجلس و که آن مرد تنها ماند، امام به او گفت: گوشه ی جانمازی را بلند کن و آنچه زیر آن است را بردار. آن مرد جانمازی را کنار زد و دید که هزار درهم زیر آن است. ابوحنیفه به او گفت: این پول ها را بگیر و با آن وضعیت خویش را تغییر بده. آن مرد گفت: من مرد مرفه و ثرتمندی هستم و مال بسیار دارم و به این پول نیازی ندارم. ابوحنیفه گفت: آیا این حدیث به تو گوشت نرسیده که: «إنَّ الله یحب أن یرى أثر نعمته على عبده» یعنی: «خداوند دوست می دارد که نشانه ی نعمتش را بر بنده اش ببیند».
ابوحنیفه در برخورد با اساتید خود ادب بسیار نگاه می داشت، تا جاییکه رو به سوی خانه ی استادش قضای حاجت نمی نمود و هنگام خواب نیز مراقب بود تا پاهایش را به سوی استادش حماد دراز ننماید. گفته می شود که امام ابوحنیفه برای این اساتید زیادی برنگزید که از این بیم داشت که حق زیادی بر گردنش افتاده و نتواند از عهده ی آن برآید. ادب و احترام بی مثال امام جای تأمل دارد.

                                                                   رنج و دردسر وی با ابوهبیره

ابوهبیره والی كوفه در زمان بنی امیه بود. فتنه و آشوب هایی در عراق پیدا شد. ابوهبیره فقیهان را بر آستان خود گرد آورد که در میان آنان ابن ابی لیلى و ابن شبرمه و داود بن ابی هند بودند. هرکدام از آنان بخشی از کارهای وی را برعهده گرفتند و او دنبال ابوحنیفه فرستاد و خواست تا خاتم خویش را در دست وی قرار دهد تا هیچ نامه و حکمی اجرا نشود مگر با اجازه و مهر وی و چیزی از بیت المال خارج نشود مگر به اذن و اجازه ی ابوحنیفه. منظور وی آن بود که ابوحنیفه را برخلاف میل خودش و به اجبار یا با دادن مسئولیت های و پست های زیاد به طمع بیافکند و وی را وادار به همکاری با خویش. ولی امام ابوحنیفه از پذیرفتن پیشنهاد وی سرباز زد.. نماید
ابوحنیفه به زندان افتاد و به شدت و به مدت چندین روز پیاپی بگونه ای بسیار دردناک مورد کتک آزار قرار گرفت تا آنکه بیهوش گردید.

                                                                علاقه ی زیاد وی به فقه تئوری

امام ابوحنیفه برخلاف بیشتر علمای هم عصرش که می گفتند ما مجبور هستیم که احکام و دستورات خداوند را درباره ی مسائلی که پیش آمده اند بیاموزیم ولی در مورد مسائلی که هنوز واقع نشده اند خودمان را درگیر مشکلات و دشوای آن نمی کنیم. بیشتر اساتید ابوحنیفه بر همین شیوه عمل می نمودند و اگر هم کسی پیدا می شد که این فرصت را به خودش بدهد و کمی در این زمینه پیش برود، در حد بسیار محدود و اندک عمل می کرد. اما ابوحنیفه درست خلاف این می اندیشید و وقایعی را که رخ نداده بودند را درنظر آورده و درباره ی احکام آن ها می اندیشید و برای هرکدام فتوایی را آماده می ساخت. این امر باعث شد که فقه وی فراوانی و غنای زیاد و توان متمایل کردن مردم به پیروی از فقهی گسترده تر و پرپاسخ تر برای مسائل روز را داشته باشد. چیزی که امروز رخ نداده باشد ممکن است فردا رخ دهد، بویژه آنگاه که عالمی که در باب آن ها می اندیشد دانای به مسائل اجتماع و آگاه از مشکلاتی که پیش بینی می نماید است. به عنوان مثال: ابوحنیفه، قتاده رضی الله عنه را ملاقات کرد و و ایشان یکی از بزرگترین علمای حدیث بود. ابوحنیفه از وی پرسید: درباره ی این که مردی که از اهل و عیالش برای مدت طولانی دور شده و معلوم نباشد که به کجا رفته است و همسرش با مرد دیگری ازدواج نماید پس از مدتی از سفر بازگردد چه می گویی؟ قتاده پرسید: آیا این مسأله اتفاق افتاده است؟ گفت: خیر. قتاده درحالیکه آثار خشم بر چهره اش نمایان بود گفت: پس چرا درباره ی آن از من سؤال می کنی؟ ابوحنیفه این پاسخ حکیمانه را داد که: ما خود را برای بلا و مشکل قبل از وقوع آن آماده می کنیم و درصورت رخ دادن آن می دانیم چگونه بدان وارد شده و از آن خارج گردیم.
امام ابوحنیفه می گفت: آنچه را در كتاب خدا آمده و یا به درستی از رسول الله صلى الله علیه و سلم به ما رسیده باشد می پذیریم و شاید به علاوه ی صحت شرط شهرت را نیز بیافزایم و آن شهرتی که درباره ی احکام و مسائل مورد نیاز باشد، چنانچه چیزی در آن دو نیابم به آراء صحابه رجوع می کنم و درصورت اختلاف نظر ایشان رای هرکدام را که بخواهم پذیرفته و هرکدام را که بخواهم رها می کنم و چنانچه در آنجا نیز چیزی نیابم و موضوع به نظرات ابراهیم نخعی و دیگر تابعین همچون اوزاعی برسد، در اینجا اجتهاد خوام نمود همانطور که آنان اجتهاد می نمایند و تا زمانی که مسأله براساس اجتهاد باشد خود را ملزم به پیروی از هیچ یک از ایشان نمی نمایم. ایشان حدیث آحاد را پذیرفته و تا جاییکه امکان داشت براساس آن عمل می نمود.

سبک علمی ابوحنیفه

همچنین حدیث متواتر را بر خبر آحاد ترجیح می داد، زمانی که بین آنان تعارض و عدم امكان ایجاد توافق میانشان؛ مثلاً درباره ی جمع بین نمازها در سفر، که می گفت: جمع مذکور یک جمع ظاهری و صوری است و عبد الله بن عمر نیز چنان عمل می نمود. ابوحنیفه برای مسافر جایز نمی دانست که نمازهایش را جمع بندد ولی شکسته خواندن نمازها را واجب می دانست.
ایشان سنت را اگرچه حدیث مرسل یا ضعیفی باشد بر قیاس ترجیح می داد. برای همین با تکیه بر یک حدیث مرسل حکم به شکستن وضو به خاطر جاری شدن خون می داد. همچنین به باطل شدن وضو به خاطر خندیدن با صدای بلند در نماز را براساس یک حدیث مرسل حکم می داد.

شیوه ی ایشان شامل استحسان می شد

استحسان در لغت به معنی وجود شیئی نیکو است و منظور از آن جستجوی بهترین چیز برای پیروی نمودن درباره ی آنچه بدان امر شده است می باشد. چنانچه در قرآن کریم آمده است: {فَبَشِّرْ عِبَادِی الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ} [الزمر: 17-18] یعنی: «پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا میدهند و بهترین آن را پیروى میكنند».

عرف و عادات

آن چیزی است که از لحاظ عقلانی در میان مردم جای گرفته است و طبع سلیم نیز آن را می پذیرد. امکان دارد که عرف زمانیکه هیچ دلیل شرعی از کتاب و سنت در بین نباشد دلیل به حساب آید. ابن مسعود رضی الله عنه میگوید: آنچه مسلمانان نیکو بدانند، نزد خداوند نیز نیکو است. سبک او چنان بود که سنت گفتاری را بر سنت عملی ترجیح می داد، به خاطر روا بودن آنکه آن عمل خاص پیامبر صلى الله علیه و سلم بوده باشد. روزی ابوحنیفه بر منصور خلیفه وارد شد و یکی از حاضران به خلیفه گفت: این شخص عالم دنیای امروز ماست. منصور به او گفت: ای نعمان دانش خویش از کجا کسب نمودی؟ گفت: از اصحاب عبد الله ابن عمر از عبد الله ابن عمر(اهل حدیث) و از اصحاب عبدالله ابن عباس از عبد الله ابن عباس و از اصحاب عبد الله ابن مسعود از عبد الله ابن مسعود ( اهل رای).
ابوحنیفه نخستین کسی بود که دو مذهب، اهل حجاز که اهل حدیث بودند و اهل عراق که اهل رای بودند را باهم جمع نمود. ابوحنیفه از علمای اهل رأی بود ولی به حجاز رفته و به مدت شش سال در مكه سکونت کرد و در آنجا از علمای حجاز و کسانی همچون عبد الله بن عمر کسب دانش می نمود... 
برای نخستین بار ابوحنیفه حد و مرز بین دو مذهب را به این نحو شکافت که نزد اهل حجاز رفت و از آنان حدیث را آموخت و آنان از وی چگونگی استخراج احكام را آموختند و خود بهره گرفته وآنان را بهره مند ساخت. همین شیوه به شاگردان وی، ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی و غیره ... نیز منتقل شد.

                                                             تأدیب نمودن شاگردش ابویوسف

ابویوسف بیمار شد و ابوحنیفه گفت: اگر این پسر بمیرد، بر روی زمین کسی نیست که جای او را بگیرد. وقتی از بیماری بهبود یافت، خود بین شد و برای خود مجلس فقه برگزار نمود و بزرگان مردم به او روی نهادند. وقتی امام ابوحنیفه از قضیه خبریافت، به یکی از حاضرین نزد خویش گفت: به مجلس یعقوب (یعنی ابویوسف) برو و به وی بگو: درباره ی گازری (لباس شوی و لکه بر) که مردی لباسی را به وی می دهد تا آن را در ازای دو درهم کوتاه نماید، وقتی که مرد لباسش را از وی باز میخواهد، گازر آن را انکار می نماید و سپس از نظر خود برگشته و به جستجوی آن مرد رفته و لباس کوتاه شده اش را به وی پس می دهد. آیا مزدی به وی تعلق می گیرد؟ اگر بگوید آری، بگو اشتباه است و چنانچه بگوید خیر باز بگو اشتباه است. آن مرد راه افتاد و از وی مسأله را پرسید. ابویوسف گفت: آری، مزد می گیرد. مرد گفت: اشتباه است. مدتی اندیشه کرد و سپس گفت: خیر. آن مرد دوباره گفت: خطا گفتی. ابویوسف همان دم برخاست و نزد امام ابوحنیفه رفت. وقتی ابوحنیفه وی را دید، گفت: چیزی جز مسأله ی گازر ترا بدینجا نیاورده است. گفت: آری. گفت: سبحان الله، شگفت از آنکه می نشیند و مردم را فتوا می دهد و نمی تواند مسأله ای را در باب اجاره پاسخ گوید. گفت: مرا بیاموز. گفت: چنانچه آن را پس از غصب کردنش کوتاه کرده باشد، اجرتی نمی گیرد چون آن را برای خویش کوتاه نموده است و اگر قبل از غصب نمودنش کوتاه نموده باشد، مستحق اجرت است چون آن را برای صاحب اصلی اش کوتاه نموده است. از نشانه های اخلاص وی در جستجو و طلب علم آن بود که درصورت خبردار شدن از وجود یک حدیث یا فتوای صحابه از رای خود باز می گشت. به این ترتیب ابویوسف بازگشت و دیگر هرگز مجلس ابوحنیفه را رها نکرد.
موضع ایشان در رابطه با اهل بیت پیامبر صلى الله تعالى علیه و سلم در زمان خودش به مانند موضع ائمه ی چهارگانه و همگی مسلمانان بود که همان محبت اهل بیت و یاری آنان می باشد. همچنان که امام شافعی در پاسخ به اتهام رافضی خویش گفت: چنانچه دوستی با اهل بیت رفض ماست پس همه ی دنیا بداند که من یک رافضیم.
چنانچه این تعبیر درباره ی اهل بیت درست باشد، ابوحنیفه شیعه و پیرو اهل بیت بوده است (یعنی آنان را دوست می داشت و چنانچه با خلیفه ی زمان خویش به مخالفت برمی خاستند طرف آنان را می گرفت. ولی همیشه بیان می داشت که حضرت ابوبكر از حضرت عمر و حضرت عمر از حضرت عثمان برتر است و به نظر ایشان حضرت عثمان و حضرت علی در یک سطح بودند. به این معنى که حب و دوستی وی با اهل بیت نوعی محبت و دوستی عاطفی و درونی بود که نشأت گرفته از محبت وی نسبت به حضرت مصطفى صلى الله علیه و سلم بود و نه یک محبت مذهبی که او را از اهل سنت و جماعت دور نماید. امام ابوحنیفه با امام محمد باقر ملاقات نمود و امام ابوحنیفه از وی پرسید: درباره ی ابوبكر و عمر چه می گویی، خداوند نیکویت دارد؟ محمد باقر آنان را ستود و از آنان نیک گفت و بیان نمود که خداوند تعالی بر آنان رحم فرماید و به تفصیل شروع کرد به برشمردن خدمات و سجایای آنان، در این هنگام کسی از اهالی عراق به وی گفت: می گویند که شما از آنان بیزاری می جویید. گفت: پناه بر خدا! قسم به خدای کعبه که دروغ می گویند! آیا هیچ می دانی عمر کیست، اى بى پدر؟ (این جمله فحش و ناسزا نبوده، بلكه بعنوان رحمت و شفقت در آن زمان بكار میرفته) او کسی است که علی دخترش ام کلثوم را به ازدواج وی درآورد، و هیچ می دانی که ام کلثوم کیست اى بى پدر؟ جد وی رسول الله است و جده ی او حضرت خدیجه سرور زنان بهشت و مادرش فاطمه ی زهرا و پدرش علی است، اگر عمر شایستگی او را نداشت هرگز علی دخترش را به وی نمی داد!
این کلام امام ابوحنیفه درباره ی اهل بیت معروف است که گفته است: «حضرت علی در هر زمان خویش پس از دوران ابوبکر و عمر با کسی نجنگید مگر آنکه به حق اولی تر بوده است». حب وی نسبت به اهل بیت او را به بدگویی صحابه ی رسول الله صلى الله علیه و سلم و بالعكس نکشانید. برای اینکه اصحاب پیامبر صلى الله تعالى علیه و سلم همگی اهل بیت پیامبر صلى الله تعالى علیه و سلم را دوست داشته و بزرگ می داشتند و اهل بیت نیز به نوبه ی خود تمامی صحابه ی صلى الله تعالى علیه و سلم را دوست داشته و بزرگ می داشتند. این خط مشی راه عریضی را مجسم می سازد که پیامبر صلى الله علیه و سلم در احادیث بسیاری بدان اشاره نموده که شمار زیاد آن به حد تواتر معنوی رسیده، به عنوان مثال این حدیث می باشد: «علیكم بالجماعة» یعنی: «لازم بگیرید جماعت و گروه مردم را»، «علیكم بالسواد الأعظم ومن شذَّ شذَّ فی النار» یعنی: «بر شماست اکثریت مردم و کسی که از جمهور مردم ببرد به سوی دوزخ کناره گرفته است.»، «إنَّ الشیطان مع الواحد وهو من الاثنین أبعد» یعنی: «شیطان با یک نفر تنها همراه است و از دو نفر دورتر می باشد.»، «سألتُ ربی أن لا تجتمع أمتی على ضلالة» یعنی: «از خداوند درخواست نمودم تا امت مرا بر گمراهی همرأی نسازد.»، «من أراد أن یلزم بحبوحة الجنة فلیلزم الجماعة» یعنی «کسی که قصد دارد وسط بهشت را داشته باشد باید پایبند جماعت باشد.» و ...
امام ابوحنیفه با منصور (خلیفه) رابطه ی خوبی داشت، ولی هنگامیکه ابوجعفر منصور محمد بن عبد الله بن حسن ملقب به نفس زكیه و از طلاب علم را به قتل رسانید، از آن پس امام ابوحنیفه موضع خود را در قبال خلیفه تغییر داد زمانیکه از وی سؤال و فتوی می پرسیدند و به انتقاد از اشتباهات و عملکردهای وی می پرداخت و این کار وی خلیفه را به شدت خشمگین می ساخت. اهل موصل علیه منصور سربه شورش نهادند و منصور نیز بر آنان شرط نموده بود که درصورت شورش آنان خون آنان حلال خواهد بود. برای همین منصور علما و فقها و قضات را گردآورد و درمیان ایشان ابوحنیفه نیز بود. خلیفه به آنان گفت: آیا چنین نیست که رسول الله صلی الله علیه و سلم فرموده اند مسلمانان بر شرط و شروط خویش پایبندند؟ حال آنکه اهل موصل شرط که بر من نشورند و اکنون شوریده اند و قیام کرده اند و ریختن خون هایشان حلال گشته، شما چه فکر می کنید؟ یکی از حضار گفت: یا امیرالمؤمنین، دستان شما باز است و گفتار شما پذیرفتنی است، پس اگر از آنان درگذری آنگاه تو صاحب گذشت هستی و اگر هم مجازاتشان نمایی آنان سزاوار آنند. منصور رو به امام ابوحنیفه کرد و از وی سؤال نمود و می خواست او چیزی بگوید تا مسئولیت را بر گردن وی اندازد. امام ابوحنیفه گفت: آنان بر سر چیزی با تو شرط نهاده اند که مالک آن نیستند و تو نیز بر چیزی که ازآن تو نیست شرط نهاده ای، چرا که خون یک مسلمان حلال نمیگردد مگر با یکی از این سه حالت، بنابراین اگر بر آنان بگیری آنچه را که خداوند بر تو روا نداشته گرفته ای و شایسته تر آن است که شرط خداوند به جا آید. در اینجا بود که خلیفه به جز امام ابوحنیفه همه را دستور به ترک آنجا داد و آنگاه به ابوحنیفه گفت: آنچه تو گفتی حق بود، به دیار خود برگرد.

موضع ایشان درباره ی اهل بیت پیامبر صلى الله تعالى علیه و سلم
ـ ابوحنیفه از چهار هزار عالم از تابعین کسب علم نموده و در زمان تابعین فتوا صادر می نمود.
ـ خداوند شاگردانی را برای ابوحنیفه فراهم ساخته بود که در عین حال دانشمندانی برجسته بودند و برخلاف دیگر امامان هم عصرش آراء و فتاوا واجتهادات وی را می نگاشتند. ابویوسف فقه ابوحنیفه را به صورت یک کتاب تدوین نمود، همینطور محمد بن حسن كل فقه امام ابوحنیفه و اجتهادات دیگرش که وی از آن منصرف گشته بود را به صورت کتاب در آورد، و کتاب هایی به نام «ظاهر الروایة» در دست هستند که همگی نوشته ی امام محمد میباشند. ابویوسف و محمد هر دو به جمع آوردن احادیثی که امام در فتاوایش روایت می نمود به عنوان مستنداتی برای فقه وی می پرداختند مانند كتاب آثار و سایر كتب و احادیث بسیاری که در این کتاب ها گردآمدند. شیوه ی امام ابوحنیفه بر آموزش مبتنی بود بر سؤال و اقناع به یک رأی و سپس گفتن اینکه اما نظر من جز این می باشد. یاران وی توانایی و دانش دادن فتوا و حکم شرعی و نحوه ی اندیشیدن در مورد آن بودند.
امام ابوحنیفه نخستین کسی بود که مسائل فقهی را برحسب موضوعات آن بخش بندی نمود؛ طهارت، نماز و ...
امام ابویوسف در بیشتر موارد آن ها را در دفاتری گرد می آورد تا آنکه عدد مسائل گردآوری شده به پانصدهزار مسأله رسید. شاگردان زیرک و دانشمند وی که تعدادشان به هفتصد و سی استاد می رسید به کشورهای خود خصوصاً افغانستان و بخارى و هند و ... بازگشتند. بنابراین فقه امام ابوحنیفه در شرق و غرب و شمال وجنوب گسترده شد. تا بدانجا که علی بن سلطان قاری متوفى سال 1014 هجری قمری یک سوم مسلمانان جهان را پیرو مذهب امام ابوحنیفه تخمین زد.
ـ خداوند متعال مقدر ساخت که ابویوسف به منصب قضاوت رسیده و این منصب را در خلافت سه خلیفه مهدی، هادی و هارون الرشید برعهده داشته باشد. سپس به عنوان قاضی القضات شناخته شود و براساس مذهب ابوحنیفه قضاوت می نمود، و همچنین اغلب قضاتی که او منصوب می نمود و تألیفاتی که در دارالخلافه تدوین می گشتند همگی براساس مذهب ابوحنیفه بودند. همه ی این مسائل و دیگر موارد باعث گردید که فقه امام ابوحنیفه بیشتر از دیگر فقه هایی که پیش از آن وجود داشتند مانند: اوزاعی و جعفر صادق و غیره انتشار یابد.

مهم ترین تألیفات ایشان

دوران امام ابوحنیفه به دلیل وجود فرقه های مبتدع مختلفی مانند: شیعه، معتزله، مرجئه و قدریه، جهمیه یا معطله و ... از باقی دوره ها متمایز بود. همگی این فرق بیشتر شبیه حاشیه ی جسمی بزرگ بر حاشیه ی جسم جامعه ی اسلامی پدید آمده بود. این فرقه ها با وجود تعداد اندک پیروانشان در پراکندن شبهات می کوشیدند و هر فرقه ای برای خود اسمی را برگزیده بود. علمای جامعه ی اسلامی نیز به پاسخ دادن به شبهه های این مبتدعان می پرداختند. پیکره ی امت اسلامی نیز برای آنکه رای و اندیشه ی مبتدعان از رای و اندیشه ی جامعه ی اسلامی تمایز یابد، اسمی را برای خود انتخاب کردند و این کلیت امت اسلام را اهل سُنت و جماعت نام نهادند که همان چیزی بود که رسول خدا صلى الله تعالى علیه و سلم و صحابه و تابعین بر آن بودند و سواد اعظم امت اسلامی را تشکیل می دادند. با ظهور ائمه ی اربعه مردم نیز به سوی آنان متمایل شدند تا از فقه آنان بهره برده و از علم ایشان سیراب گردند. این ائمه حسن و کمالی در استنباط داشتند که باعث رویکردن مردم به سوی آنان و آموختن دانش از ایشان می گشت. ائمه ی اربعه مردم را بر منهج اهل سنت و جماعت و عقیده ی صحیح گردآورده و مردم را از بدعت ها برحذر می داشتند و با تمام قدرت از اسلام دفاع می نمودند. امام ابوحنیفه كتاب «الفقه الأكبر» را برای تبیین عقیده ی اسلامی و پاسخگویی و رد عقیده ی مبتدعه به رشته ی تحریر درآورد.
نقل شده که مسندی نیز داشته اما چنانچه معلوم است این مسند چیزی است که ابویوسف از ابوحنیفه برگرفته و در کتابی به نام « الآثار» گردآورده است.

                                                  گفته های هم عصرانش درباره ی وی

امام شافعی اینگونه از وی تعریف می نمود: «مردم در فقه تحت سرپرستی و عیال ابوحنیفه هستند».
فضیل بن عیاض نیز چنین او را می ستود: «ابوحنیفه مرد فقیهی بود که در فقه شهرت داشت، شخصی توانگر که به بخشیدن مال به آنانی که نزد او می رفتند معروف بود و بردبار بود در آموختن شبانه روزی علم، شب را نیکو می داشت و آن را به نماز شب می پرداخت (این موضوع در مورد ایشان معروف است)، بسیار سکوت می نمود، کم سخن بود مگر آنکه مسأله ای را در مورد حلال یا حرام پاسخ می گفت».
عبدالله بن مبارك عالم بزرگ و تابعی جلیل القدر می گوید: «ابوحنیفه لُب و هسته ی علم بود که من از وی جوهره و اصل علم را می آموختم». همچنین از وی نقل می شود که گفته است: کسی را در علم فقه مانند ابوحنیفه ندیده ام.
مالك بن انس درباره ی ایشان چنین می گوید: «اگر می آمد و با قیاس به شما می گفت که ستون هایتان از جنس چوب هستند می توانست شما را قانع نماید که آن ها از چوب هستند».
امام زفَر نیز می گوید: «بیش از بیست سال با ابوحنیفه هم نشینی داشته ام، در این مدت هیچ کس را مانند وی برای مردم خیرخواه تر و دلسوزتر از وی ندیده ام. در راه خداوند متعال از وجود خود گذشته بود و بیشتر روزها را سرگرم علم و مسائل و تعلیم آن ها و آنچه در مورد وقایع و مشکلات از وی می پرسیدند و پاسخ دادن به آن ها بود، وقتی هم از مجلس خود برمی خاست به عیادت مریض، یا به تشییع جنازه، دستگیری از مستمندان، صله ی رحم با دوست و برادری یا تلاش دربرآوردن حاجت کسی می رفت و شب که می رسید آن را اختصاص می داد به عبادت و نماز و قرائت قرآن. همین شیوه ی وی بود تا آنکه از دنیا رفت. خدایش از وی راضی باد».
سبب انتشار مذهب ابوحنیفه و پیروی و روی کردن مردم به ایشان به خلاف مذاهب دیگر زمان خویش مانند اوزاعی، عطاء بن ابی رباح و ابراهیم نخعی که اساتید ابوحنیفه بودند، به چند دلیل زیر بوده است:
امام ابوحنیفه یک روز به دیدار استاد خویش اعمش رفته بود (اعمش از بزرگان محدثین بود). مردی نزد اعمش آمد و درباره ی مسأله ای علمی از وی سؤال پرسید. اعمش به ابوحنیفه گفت: تو پاسخش را بده. ابوحنیفه نیز پاسخ داد. اعمش به وی گفت: تو این پاسخ را از کجا آوردی؟ گفت: از حدیثی که برایم روایت نموده بودی و چنین و چنان بود. اعمش گفت: کافی است که تو آنچه از احادیث را که در عرض یکسال برایت گفته ام را در یک لحظه باز میگویی. شما پزشکانید و ما داروسازان

نضر بن شمیل اینگونه از وی یاد می کند: مردمان در علم فقه خوابیده بودند تا آنکه ابوحنیفه آنان را بیدار کرد. و قیل: اگر علم امام ابوحنیفه را با علم اهل زمان وی می سنجیدند؛ علم و دانش وی از همه ی آنان بیشتر می بود. همه ی علمای هم عصر وی بر این نکته متفق القول بودند که کس دیگری در آن زمان فراست، درک مستقیم و روشن بینی، دانش و توانایی استنتاج را یکجا و با هم ندارد. .»

 

 

.

آثــــــــار


* کتاب «مسند» در حدیث که جمع‌آوری شاگردان او است   
* «المخارج» در فقه که روایت ابویوسف از او است.
برخی به غلط کتاب‌هائی را به او نسبت داده‌اند از جمله «فقه‌الاکبر»؛ که عقاید اصیل ابوحنیفه را نشان می‌دهد؛ «العالم و المتعلٌم»؛ «فقه‌الابسَط».

در فقه او اولین امام از ائمهٔ چهارگانهٔ اهل سنت در ترتیب زیر است.
* ابوحنیفه نعمان بن ثابت
* مالک ابن انس
* محمد ادریس شافعی
* احمد ابن حنبل
شیوخ ابوحنیفه
* عکرمه مولی عبدالله بن عباس متوفی ۱۰۴ هجری قمری.
* عطاء بن ابی رباح متوفی ۱۱۴ هجری قمری.
* نافع مولی ابن عمر متوفی ۱۱۷ هجری قمری.
* حماد بن ابی سلیمان متوفی ۱۲۰ هجری قمری.

شاگردان
از شاگردان سرشناس ابوحنیفه می‌توان از افراد زیر نام برد:
* زفر بن الزهیل متوفی ۱۵۸ هجری قمری
* ابویوسف یعقوب بن ابراهیم الانصاری متوفی ۱۸۲ هجری قمری
* محمد بن الحسن الشیبانی متوفی ۱۸۹ هجری قمری
* داوود الطائی
* أسد بن عمرو
* الحسن بن زیاد اللؤلؤی الکوفی متوفی ۲۰۴ هجری قمری

 

سروده یی از حکیم سنایی در وصف حضرت امام اعظم (رح)

 

                                                  ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا

                                                                            وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا

                                                  از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم

                                                      از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا

                                                  کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فسا

                                                         کس ندیده جور در صدرت چو در جنت وبا

                                                  بدر دین از نور آثار تو می‌گردد منیر

                                                            شاخ حرص از ابر احسان تو می‌یابد نما

                                                  هر که شاگرد تو شد هرگز نگردد مبتدع

                                                              هر که مداح تو شد هرگز نگردد بی‌نوا

                                                 ملک شرع مصطفا آراستی از عدل و علم

                                                         همچنان چون بوستانها را به فروردین صبا

                                                 بدعت و الحاد و کفر از فر تو گمنام شد

                                                              شاد باش ای پیشکار دین و دنیا مرحبا

                                                 تا گریبان قدر بگشاد، چرخ آب گون

                                                                پاک دامن‌تر ز تو قاضی ندید اندر قضا

                                                 گر چه ناهموار بود از پیشکاران کار حکم

                                                           پیش ازین، لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما

                                                 آن چنان شد خاندان حکم کز بیم خدای

                                                              می‌کند مر خاک را از باد، عدل تو جدا

                                                 شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستم

                                                            شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا

                                                 روز و شب هستند همچون مادران مهربان

                                                               در دعای نیک تو هم مدعی هم مدعا

                                                 دستها برداشته، عمر تو خواهان از خدای

                                                                  از برای پایداریت اهل شهر و روستا

                                                 چون به شاهین قضا انصاف سنجی‌گاه حکم

                                                             جبرئیل از سد ره گوید با ملایک در ملا

                                                 حشمت قاضی امین باید، درین ره بدرقه

                                                            دانش قاضی امین زیبد، درین در پادشا

                                                 رایت دین هر زمان عالی همی گردد ز تو

                                                       ای نکو نام از تو شهر و ملک شاهنشه علا

                                                 هر کسی صدر قضا جوید بی‌انصاف و عدل

                                                             لیک داند شاه ما از دانش و عقل و دها

                                                 گرگ را بر میش کردن قهرمان، باشد ز جهل

                                                            گربه را بر پیه کردن پاسبان، باشد خطا

                                                 از لقا و صدر و باد و داد و برد ابر دو ریش

                                                     هیچ جاهل کی شدست اندر شریعت مقتدا

                                                 علم و اصل و عدل و تقوی، باید اندر شغل حکم

                                                     ور نه شوخی را به عالم، نیست حد و منتها

                                                 دان که هر کو صدر دین بی‌علم جوید نزد عقل

                                                            بر نشان جهل او، خود قول او باشد گوا

                                                خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم

                                                                معجزی باری بباید تا کند چوب اژدها

                                                 هر کسی قاضی نگردد، بی‌ستحقاق از لباس

                                                            هرکسی موسی نگردد بی‌نبوت از عصا

                                                 دانش عبدالودودی باید اندر طبع و لفظ

                                                             تا بود مر مرد را، در صدر دین، زیب و بها

                                                  ور نه بس فخری نباشد مر سها را از فلک

                                                   چون ندارد نور چون خورشید و مه نجم سها

                                                  از قلب مفتی نگردد بی‌تعلم هیچ کس

                                                                      علم باید تا کند درد حماقت را دوا

                                                  صد علی در کوی ما بیش‌ست با زیب و جمال

                                                              لیک یک تن را نخواند هیچ عاقل مرتضا

                                                 حاسدت روزهٔ خموشی نذر کرد از عاجزی

                                              ئ             تا تو بر جایی و بادت تا به یوم‌الدین بقا

                                                  تا خمش باشد حسودت، زان که تا بر چرخ شمس

                                                            جلوه‌گر باشد، نباشد روزه بگشودن روا

                                                  ای نبیرهٔ قاضی با محمدت محمود، آنک

                                                             بود چون تو پاک طبع و پاک دین و پارسا

                                                  دان که از فر تو و از دولت مسعود شاه

                                                         ملک دین شد با صیانت، کار دین شد با نوا

                                                  شاه ما محمودی و تو نیز محمودی چو او

                                                      شاد باش ای جان ما پیش دو محمودی فدا

                                                  ملک چون در خانهٔ محمودیان زیبد همی

                                                               همچنان در خانهٔ محمودیان زیبد قضا

                                                  هیچ چشم از هیچ قاضی آن ندید اندر جهان

                                                کز تو دید این چشم من ز انعام و احسان و سخا

                                                  لیک اگر همچون به خیلا بودی آن وعده دراز

                                                     گر دو چندان صله بودی، هم هبا بودی، هبا

                                                 هر عطا کاندر برات وعده افتاد ای بزرگ

                                                                آن عطا نبود که باشد مایهٔ رنج و عنا

                                                 لاجرم هر جا که رفتم نزد هر آزاد مرد

                                                         من ثنا گفتم ترا، وان کو شنید از من دعا

                                                 درها در رشته کردم بهر شکرت کز خرد

                                                                 جوهری عقل داند کرد آن در را بها

                                                 تو مرا این شکر و ثناها را غنیمت دان از آنک

                                                             بر صحیفهٔ عمر نبود یادگاری چون ثنا

                                                 تا بیابد حاجی و غازی همی اندر دو اصل

                                                       در مناسک حکم حج وندر سیر حکم غزا

                                                 از چنین ارکانها چون حاجیان بادت ثواب

                                                         وز چنین انصافها چون غازیان بادت جزا

                                                 باد شام حاسدت تا روز عقبی بی‌صباح

                                                    باد صبح تا صحت چون روز محشر بی مسا

                                                 بادی اندر دولت و اقبال، تا باشد همی

                                                            از ثنا و شکر و مدح تو سنایی را سنا

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

مجاز در ادبیات دری


مجاز

مجاز شيوه اي است ديگر بـراي بيان انديشه ي شاعــرانه كه در آن سخنور ، براي در دام افكندن

 مخاطب به كار مي برد .مجاز مانند استعاره به كـار بردن واژه است در غير معني حقيقي؛يعني شاعر و نويسنده معناي قاموسي واژه را در نظر نمي گيرد بلكه با معناي هنری آن سرو كار دارد.
        در مجاز گوينده از معني اصلي كه در آغاز بدان وضع شده تجاوز كرده و آن را چه به خاطر تشبيه و چه  براساس پيوند و ملابستي كه ميان معني نخستين و معني دوم داشته است, به كار گرفته است.
       بايد دانست كه استعاره اگـر چه از نوع مجاز است و قاعدتاً ‌بايد استعاره و مجاز مرسل هر دو در يك مقصد تحت عنوان مجاز مورد بحث قرارگيرد لكن علماي اين فن استعاره را نظر به اهميت و كثرت اقسام و مزيد فوايد آن از ساير انواع مجاز جدا ساخته و بابي عليحده بدان اختصاص داده اند .
       ناگفته پيداست كه بايد بين دو معناي يك واژه پيوندي نهفته باشد وگرنه مجاز ارزش زيباشناختي نخواهد داشت اين گونه پيوستگي در ميانه ي دو معناي واژه را "علاقه" مي ناميم.
      از سوي ديگر ذهن نمي تواند از معناي واقعي واژه كه معناي قاموسي و شناخته ي آن است به معناي هنري آن پي برد مگر آن كه نشانه اي در سخن باشد. اين نشانه را كه در مجاز از آن گزيري نيست, قرينه ي صارفه (نشانه ي واگردان) مي ناميم .
            نشانه ي واگردان (قرينه ي صارفه ) دوگونه است
 1.قرينه ي لفظيّه(نشانه ي بروني يا واژگاني ) : واژه يا واژگاني كه آشكارا در سخن آورده مي شود.
 2.قرينه ي معنويّه (نشانه ي دروني  يا معنايي ) : واژه يا واژگاني به صورت آشكارا در سخن آورده نمي شود بلكه از مفهوم سخن در مي يابيم كه واژه در معنايي جز معناي اصلي به كار برده شده است .
 برآشفت ايران و برخاست گرد              همي هر كسي كرد سازِ نبرد
   "ايران" در اين بيت ،‌در معناي ايرانيان به كار برده شده است .پيوند و علاقه بين معناي واقعي ايران كه نام سرزمين است با معناي هنري آن ، ايرانيان آن است كه ايرانيان در ايران زندگي مي كنند. " برآشفتن " نيزقرينه اي است كه ذهن را از ايران دور مي كند ،زيرا آن كه مي تواند بر آشوبد ، ايراني است نه ايران و قرينه ،  در اين بيت قرينه ي لفظي است؛ يعني «برآشفت»واژه اي است كه كه آشكارا در سخن آورده شده است.يا در بيت ديگر فردوسي:
چو آن چامه بشنيد بهرام گور            بخورد آن گران سنگ جام بلور
      در اين بيت به مجاز از "جام بلور" ، باده اي كه در آن ريخته بودند ، خواسته شده است علاقه در ميان معناي
 واقعي و هنري جام ،جاي داشتن باده در جام است و قـرينه نيز آشكارا در سخن آورده شده است كه قرينه ي لفظياست؛يعني«خوردن» . زيرا آن چه را كه مي توان خورد باده است نه جام.
      اگر در سخن با دانشجوي رشته ي پزشكي ، او را پزشك بخوانيم ، مجازي در سخن گرفته ايم و او را پزشك خوانده ايم ، از آن روي كه روزگاري پزشك خواهد شد .قرينه در چنين مجازي «دروني» است و از حال آن دانشجو بر مي آيد.
      همان طور كــه گفته شد معناي هنري در واژه بـا معناي واقعي آن مــي بايد پيوستگي داشته باشد. اين  پيوستگي را پيوند (علاقه) مي ناميم .در اين مقاله سعي شده است تـا مجاز به علاقه كلّيه, سببيّه وآليّه مورد بررسي قرارگيرد.
     ـ   علاقه ي كل: استعمال لفظ موضوع براي كل در جزء. (به قولي) آن است كه كل در سخن بياورند و از آن جزء را بخواهند.
 نرگس نگر به گونه مگر عاشقي بود           از عاشقان آن صنم خُلَخّي نژاد
 گوئي مگر كسي به نشان زآب زعفران       انگشت زرد كرده به کافورنهاد
 كه مراد از «انگشت» در اينجا «سرانگشت» است.
 آب صافي شده است خون دلم         خون تيره شده است آب سرم (مسعود سعد سلمان)
كه مراد از «آب سر» ، «آب چشم» است.
       ـ    علاقه ي سببّيه يا علّت و معلولي:
 يعني به كار بردن كننده وكنش به جاي يكديگر
 الف) ذكر علّت و اراده معلول
 خسروي كارگدايي كي بود            اين به بازوي چو مايي كي بود (منطق الطير)
كه "بازو" را در معني "قدرت" به كار برده است.
ب) ذكر معلول و اراده ي علّت (مسبّب)
آب را ببند ؛ يعني شير آب را ببند.
سرد و گرم زمانه ناخورده           نرسي بر در سراپرده
 كه مقصود از سرد و گرم زمانه تغيير و تحوّل زمانه است كه سبب پديد آمدن «سرد و گرم» است .
 علاقه ي آليّه : ذكر عضوي از بدن و اراده كُنش آن يا از ياد كردن وسيله و ابزار حاصل و نتيجه ي كار آن را
 اراده كردن.
 «چشم تيزي» دارد ؛ يعني «نگاه دقيقي» دارد.
 شايد پس كار خويشتن بنشستن            ليكن نتوان دهان مردم بستن(سعدي)
 «دهان» در معني «زبان» به كار رفته است.
 شواهد مثال از علاقه های سببيّه ، آليّه و کليّه :
 الف. سببيّه ـ ذکر سبب ( علّت ) ، اراده ی مسبّب ( معلول ) :
 خسروی کار گدايی کی بود                        اين به بازوی چو مايی کی بود          ( منطق الطّير )
 که« بازو» را درمعنی « قدرت » به کار برده است.
 ای ز خود گشته سير جوع اين است                وی دو تا از ندم رکوع اين است          ( سنايی )
 سيری  سبب بيزاری
 سر انجام از آن کار سير آيد او                          اگر چه ز بد سير دير آيد او
 نخست آفرین کرد بر کردگار                 نمود آن گهی گردش روزگار 
 گردش روزگار سبب دگرگونی ها و رویدادهای زمانه
 ب : علاقه ی کلیّه  
آب صافی شده است خون دلم           خون تیره شده است آب سرم   ( مسعود سعد )
آب سر منظور آب چشم است
نرگس نگر به گونه مگر عاشقی بود        از عاشقان آن صنم خلخی نژاد 
گویی مگر کسی به نشان زآب زعفران        انگشت زرد کرده به کافور برنهاد ( کسایی مروزی )
انگشت منظور سرانگشت
جمله یاران تو سنگند و تويی مرجان چرا         آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟
مراد از آسمان خورشید است
هزار نکته ی باریک تر زمو اینجاست            نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
  سر : موی سر و ابرو و ...
همی زاد این دختر بر سفید          پسر همچو فرتوت پنبه سران
سر مجاز از موی سر
پ : علاقه ی آلیّه
آنی تو که حال دل نالان دانی              احوال دل شکسته بالان دانی
گر دم زنم از سینه ی سوزان شنوی         ور دم نزنم زبان لالان دانی  ( ابوسعید ابوالخیر )
زبان وسیله ی سخن گفتن است
شاید پس کار خویشتن بنشستن               لیکن نتوان دهان مردم بستن  ( سعدی )
 دهان وسیله ی سخن گفتن است
تلخ از شیرین لبان خوش می شود           خار از گلزار دلکش می شود ( مولوی )
شیرین لبان : شیرین گفتار
رسد دست تو از مشرق به مغرب             زاقصای مداین تا به مدین  ( منوچهری )
 دست : چیرگی یا بخشش
بلبل به زبان پهلوی بر گل زرد                   فریاد برآورد که « می باید خورد » ( خیام )
زبان : سخن  

حضرت حکیم سنایی (رح)

                                    حکیم سنایی(رح)

سنایی با نام کامل "حکیم ابوالمجدود بن آدم سنایی" در قرن پنجم در شهر غزنین به دنیا آمد. سنایی پس از آن که با ادب و هنر پارسی آشنا شد و فنون سخن و شعر را آموخت مانند بسیاری از هم عصران خود به دربار غزنویان رفت

غزنویان با پاداش های زیادی که به اهل علم و ادب می دادند توانسته بودند تعداد زیادی از دانشمندان و شاعران و ... را در دربار خود به خدمت بگیرند

روزگار سنایی در دربار غزنویان به خوشگذرانی می گذشت ولی یک تحول روحی باعث شد تا مسیر زندگی سنایی تغییر کند

در مورد این انقلاب درونی در کتاب "نفحات الانس" جامی داستانی آمده است

«سلطان محمود سبکتگین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار کفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده ای گفته بود. می رفت تا به عرض رساند

به در گلخن رسید که یکی از مجذوبان که از حد تکلیف بیرون رفته و مشهور بود به «لای خوار»؛ زیرا که پیوسته لای شراب خوردی، در آن جا بود

آوازی شنید که با ساقی خود می گفت که: «پر کن قدحی به کوری محمودک سبکتگین تا بخورم!» 

ساقی گفت: «محمود مردی غازی است و پادشاه اسلام!» 

گفت: «بس مردکی ناخشنود است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است در حیز ضبط، نه درآورده می رود تا مملکت دیگر بگیرد.» 

یک قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پر کن قدحی دیگر به کوری سنائیک شاعر!» 

ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف طبع است.» 

گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کارآمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی آید و نمی داند که وی را برای چه کار آفریده اند.» 

سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوک مشغول شد.» 

پس از این واقعه سنایی به شهرهای هرات و نیشابور رفت و سپس راهی سفر حج شد

در همین سفر معنوی بود که بسیاری از شیفتگان حقیقت و عرفان را شناخت و مقدمات انقلاب درونی در وی پدید آمد

شاعر شوریده بقیه عمر را در کنج خلوت و انزوای صوفیانه گذراند و به تدوین و تنظیم اشعارش پرداخت

سنایی در سال 535 ه.ق درگذشت و مقبره اش در شهر غزنین است





ویژگی های اشعار 
شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. مضامین اغلب قصاید او در نکوهش دنیا داری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و حکام ستمگر که هر کدام توجیه گر کار دیگری هستند، بی پروا می ستیزد و از بیان حقیقت ترسی ندارد

سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی که دامن گیر زمانه شده است، نشان می دهد که شاعری اهل درد و دین است

لبه تیز تیغ زبان او در اغلب موارد متوجه دنیا دوستان و حاکمان ظالم است. سنایی بارها با تصویر زندگی زاهدانه پیامبر و معصومین و صحابه و تأکید بر آن در قصایدش، سعی دارد جامعه آرمانی خود- که عرصه ظهور در واقعیت پیدا کرده است- را نشان دهد

اندیشه زهد و عرفان نیز از مهمترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است

نکوهش دنیا، تفکر درباره مرگ، توصیه به گسستن از آرزوهای طولانی و بی حد و حصر، تذکر به خویشتن حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست

ای مسلمان خلایق حال دیگر کرده اند 
از سر بی حرمتی معروف، منکر کرده اند 
شرع را یکسو نهادستند اندر خیر وشر 
قول بطلمیوس و جالینوس باور کرده اند 
عالمان بی عمل از غایت حرص و امل 
خویشتن را سخره اصحاب لشکر کرده اند 
خون چشم بیوگان است آن که در وقت صبوح 
مهتران دولت اندر جام و ساغر کرده اند.... 
تا کی از دار الغروری ساختن دار السرور؟ 
تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار؟ 
بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش؟ 
در ره رعنا سرای دیو و چندان کار و بار..... 

اگر فردوسی و ناصر خسرو را استثنا کنیم، سنایی از اولین شاعران تفکر مدار تاریخ شعر فارسی است که با تزریق اندیشه عرفانی به کالبد شعرش، زمینه تحولی وسیع را در نگرش و شیوه فکر شاعران پس از خود به وجود می آورد و سایه سنگینش بر شعر فارسی تا چند قرن پس از او گسترده می شود

راهی که سنایی در پیش می گیرد، فقط منحصر به یک قالب نمی ماند؛ بلکه قدرت شاعر در به کارگیری الفاظ و تسلط او بر زبان شعر، همراه با اندیشه های بدیعی که دارد، به او این امکان را می دهد تا هم در غزل و هم در مثنوی و قصیده طرحی نو درافکند در صورتی که تا پیش از او، موضوع قصیده محدود به مدح پادشاهان و وابستگان درباری و احیاناً توصیفات طبیعی همچون بهاریه ها و خزانیه ها و ..... بود و نمایندگان مشخص این نوع قصاید، شاعرانی همچون عنصری ، فرخی و منوچهری بودند

سنایی از اولین شاعرانی بود که طرح مسائل اجتماعی و عرفانی و زهد و حکمت معنوی را در قصیده رایج کرد به طوری که هنوز بسیاری از قصاید او نمونه برتر قصاید اجتماعی، عارفانه و زاهدانه اند

در حوزه غزل نیز سنایی پنجره اشراق و جذبه های معنوی را گشود و غزل را زبان عشق و شور عارفانه کرد. سنایی در قالب مثنوی به بیان حکمت معنوی و ستایش پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با بیانی تمثیلی پرداخت که الهام بخش بسیاری از شاعران پس از خود، همچون خاقانی و نظامی و عطار و مولوی در سرودن مثنویهای عرفانی شد

بیهوده نیست که خاقانی برای اثبات ارج و عظمت شعرش، خود را با سنایی مقایسه می کند و مدعی است که جانشین شایسته سنایی است

چون زمان عهد سنایی در نوشت 
آسمان چون من سخن گسترد بزاد 
چون به غزنه ساحری شد زیر خاک 
خاک شروان ساحری نوتر بزاد 

و نظامی نیز مخزن الاسرارش را با حدیقه الحقیقه سنایی مقایسه می کند

نامه دو آمد ز دو ناموسگاه 
هر دو مسجل به دو بهرام شاه 
آن زری از کان کهن ریخته 
وین دری از بحر نو انگیخته 
آن به در آورده ز غزنه علم 
وین زده بر سکه رومی رقم 

و مولوی نیز درباره سنایی می گوید

عطار روح بود و سنایی دو چشم او 
ما از پی سنایی و عطار آمدیم 

زبان شعر سنایی در قصاید و مثنویهایش زبانی سنگین و سخت است

اما غزلیات سنایی به حکم مضمون عاشقانه ای که دارند، لطیفترند

هنگام داوری درباره شعر سنایی همواره باید دو دوره فکری او را در نظر داشته باشیم؛ زیرا شعر او پیش از تحول و انقلاب درونی اش بیشتر با وضع موجود زمانه هماهنگ بود و او در این زمان شاعری مداح و مقلد محسوب می شد؛ اما پس از تحول درونی، شعر او نیز متحول شد و تفکر و حکمت معنوی مضمون اصلی شعر او شد





آثار

1- دیوان اشعار: از سنایی قصاید، غزلیات، قطعات و اشعار پراکنده ای به جای مانده است که در مجموعه ای به نام دیوان اشعار گرد آمده است

2- حدیقه الحقیقه: این مثنوی را الهی نامه نیز می نامند، دارای ده هزار بیت در ده باب است. سنایی سرایش آن را در سال 524 ه.ق شروع کرد و در سال 525 ه.ق به اتمام رساند. موضوعات این کتاب، علاوه بر ستایش خدا و رسول و آل و اصحاب او، درباره عقل و علم و حکمت و عشق است

حدیقه الحقیقه از منظومه هایی است که بر بسیاری از شاعران تأثیر گذارده است. سنایی با سرودن این منظومه، باب تازه ای را در سرایش منظومه های عرفانی در تاریخ ادب و عرفان گشود

شاعران بزرگی همچون خاقانی و نظامی به ترتیب تحفه العراقین و مخزن الاسرار را تحت تأثیر مستقیم این منظومه سرودند و سالها بعد، عطار و مولوی سرایش مثنویهای عرفانی را به اوج تکامل رساندند

3- سیرالعباد: این مثنوی بیش از هفتصد بیت است که شاعر در آن به شیوه تمثیلی از خلقت آدم و عقل و مسائل اخلاقی سخن می گوید

4- طریق التحقیق: این مثنوی نیز بر وزن حدیقة الحقیقه است و در سال 528 تمام شده است

5- کارنامه بلخ: سنایی در هنگام توقف در شهر بلخ این مثنوی را سروده که حدود 500 بیت دارد و مبنای آن طنز و مزاح است و به همین جهت آن را "مطایبه نامه" هم گفته اند

6- عشق نامه: حدود 1000 بیت دارد و موضوع آن حقایق و معارف و حکمت است

7- دو مثنوی عقل نامه و تحریمة القلم 

8- مکاتیب سنایی: از سنایی نوشته و نامه هایی به نثر هم موجود است که همه آنها در کتابی با عنوان مکاتیب سنایی به چاپ رسیده است

نمونه اشعار 

جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست 

سوگند خورم من که به جای تو کسم نیست 

امروز منم عاشق بی مونس و بی یار 

فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست 

در عشق نمی دانم درمان دل خویش 

خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست 

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم 

از تنگ دلی جانا، جای نفسم نیست 

هر شب به سر کوی تو آیم متواری 

با بدرقه عشق تو بیم عسسم نیست 

گویی که طلبکار دگر یاری ، رو رو 

آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

 

سلطان محمود غزنوی

                                                                     سلطان محمود غزنوی                                                                 

سلطان محمود سومین و مقتدر ترین حکمران این دودمان دامنه امپراتوری خود را از غرب تا بخشهای وسیعی از ایران ودر شرق تا رود گنگا توسعه داد . ابوالقاسم محمود، ملقب به سیف الدوله، امین المله، یمین الدوله و غازی پادشاه معروف غزنویان بود..

سلطان محمود غزنوی در سال 360 هجری قمری در “غزنین” یكی از شهرهای افغانستان كه در دامنه سلسله كوههای سلیمان واقع شده است، به دنیا آمد او شصت و یك سال عمر كرد و در سال 421 هجری قمری در همان بلاد وفات نمود.
یكی از القاب معروف وی غازی است، كه به جهت زادگاه وی او را بدین نام ملقب كردند. پدر محمود، :ابومنصور ناصر الدّوله سبكتكین" نام داشت، كه داماد "البتكین" است و مانند او از غلامان ترك نژاد بود. البتكین كه اساس حقیقی دولت غزنوی از اوست، سبكتكین را در نیشاپور از تجّار برده فروش خریداری كرد و سپس او را به دامادی خود درآورد. در سال 366 هجری سبكتكین جانشین البتكین گردید. سبكتكین به مدت نوزده سال سلطنت كرد.
پدر سلطان محمود در سال 387 در هنگام بازگشت از پایتخت خود (بلخ) به شهر غزنه، در راه فوت كرد و در این زمان محمود در خراسان به ادارۀ امور اشتغال داشت. وقتی جنازه سبكتكین به غزنه رسید، بنابر وصیّت او پسر كوچكش "اسماعیل"، حاكم گردید؛ لكن محمود این واقعه را نپسندید و با كمك عموی خود "بُغراجُق" و برادر دیگرش "نصر" به جنگ اسماعیل رفته و بر او ظفر یافت. و به این ترتیب به حكومت رسید..
سلطان محمود پس از رسیدن به قدرت، سرداران معروف دولت سامانی را مغلوب كرد، سیستان را از "احمد صفاری" گرفت، سپس چون مردم خوارزم بر ابوالعباس مأمون كه داماد محمود بود شوریدند و او را كشتند به آنجا لشكر كشید و آن جا را فتح كرد..
مردم سیستان كه از جنایات "خلف بن احمد" به ستوه آمده بودند از سلطان محمود تقاضای كمك كردند و او هم كه مترصّد چنین فرصتی بود، به آنجا حمله كرده و خلف را در قلعه طاق سیستان محاصره كرد. خلف پس از چهار ماه مقاومت تسلیم شد و سیستان در ماه صفر سال 393 به تصرف محمود درآمد..
و اما در مورد خوارزم كه همان سرزمین «خیوه» است كه در ماوراء النهر قرار دارد، سلطان محمود به بهانه انتقام خون ابوالعباس مأمون بن محمد صاحب جرجانیه و نجات خواهر خویش كه در تزویج فرزند ابوالعباس بود به آن منطقه حمله كرد و پس از جنگ در محل هزار اسب در نزدیكی جرجانیه سپاهیان خوارزمشاه را شكست سختی داد و در تاریخ پنجم صفرالمظفر سال 408 وارد آن ناحیه شد.
او لشكركشیهای متعدّدی به هندوستان كرد و معابد و بتخانه‌های آنها را غارت نمود. همچنین به شهر "سومنات" كه شهری معروف در كنارۀ غربی هند است حمله كرده و معبد بزرگ آن شهر را ویران ساخت. بزرگترین جنگ سلطان محمود جنگ سومنات است که در (۴۱۶هجری)این جنگ بوقوع پیوست، زیرا سلطان محمود شنیده بود که کلا‌ن‌ترین بت‌خانه‌ها در شهر سومنات است لذا سلطان محمود ۳۰۰۰۰۰ سه صدهزار مردجنگی ازرا ملتان واجمیر بعداز طی ریگ‌ستان‌های بی آب رجپوتانه بر سومنات حمله نمودند. بااینکه راجه‌های هند جهت حفاظت این معبد جمع شده بودند ولی در نتیجه جنگ خونین تعداد زیاد شان مقتول وبدون تسلیم چاره ندیدند. سلطان محمود بتخانه را ویران کرد. در این بتخانه جواهر گرانبها وجود داشت سلطان محمود همه را به غنیمت گرفته به غزنی آورد
سلطان محمود از سال 392 تا 416 هجری قمری چند مرتبه به نقاط مختلف هندوستان لشگركشی كرد و در این 24 سال به نیّت جهاد با كفّار هند پرداخته است. از آنجا كه حمله به هند پس از سال پنجم جلوس وی بوده لذا تاریخ شروع سلطنت وی همان سال 387 هجری قمری می‌باشد..
اجتماع علما و شعرا در دستگاه محمود غزنوی و اشعار و کتبی که به نام او ترتیب یافته نام او را در اطراف عالم معروف کرده‌است. معروفترین شاعران دربار او عبارت بودند عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی مروزی، زینتی، فردوسی طوسی، منشوری سمرقندی، کسائی مروزی و غضائری رازی که بزرگ‌ترین و نامورترین آنان همان فردوسی طوسی است. و از دانشمندان دستگاه محمودی هیچ کسی جلیل‌القدرتر و بزرگوارتر از ابوریحان بیرونی نیست. از وزیران نامی دستگاه سلطان محمود این اشخاص بوده‌اند: فضل بن احمد اسفراینی، ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی و ابوعلی حسن بن محمد بن میکال معروف به حسنک وزیر. دبیر مخصوص دربار سلطان‌محمود ابونصر مشکان بوده‌است . سلطان محمود نسبت به شعراء توجه خاصی داشت و در حضور خود مجالسی از آنها ترتیب می‌داد و می‌گویند كه در دربار او چهار صد شاعر رفت و آمد داشته است..
وی در سال 420 هجری وارد ری شد و خزائن گرانبهای آنجا را به تصرف خود درآورد و كتابخانه بزرگ مجدالدّوله را به عنوان اینكه از كتب ضالّه نجوم و حكمت است به آتش كشید و دولت دیالمه‌ ری را منقرض ساخت..
سلطان محمود در اواخر عمر به مرض سل مبتلا شد و روز به روز نحیفتر گردید. در سفر ری مرض وی شدّت یافت و با این حال به خراسان آمد و در "بلخ"، مقیم شد و سپس در بهار سال 421 به "غزنین" آمد و پس از چند روز 23 ربیع الأول 421، پس از 61 سال زندگی فوت كرد ودر باغ واقع قریه روضه سلطان محمود دفن گردید . بعد از مرگ وی پسرش "مسعود" بر عریكه قدرت تكیه زد.                       روحش شاد و یادش گرامی باد.









                                                     حکایتی از عدالت سلطان محمود

سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود.
سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟
آن مردگفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من میآید و به زور زن مرا مورد آزار واذیت خود قرارمی دهد
 سلطان گفت : اکنون کجاست؟
 جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت: هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
عرض کرد: سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟
 سلطان گفت: هر چه هست بیاور.
مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم . گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.

شهر غزنین

غزنین شهر شکوه‌مندیست که در مقطعی از تاریخ، قسمت‌های بزرگی از قاره آسیا از این جا فرمان می‌برد

این دیار با نام محمود غزنوی ترکیب فراموش نشدنی‌ای را در ذهن تاریخ ساخته است. در دوران محمود، غزنین به عنوان بزرگترین مرکز جهان اسلام شناخته می‌شد. اینک پس از هزار سال بار دیگر نام نیکوی این شهر بر سر زبانهاست و عنوان مرکز فرهنگی جهان اسلام را کمایی می‌کند

همه آنانی که با تاریخ و فرهنگ محشور اند، به عظمت تاریخی این شهر باستانی اقرار دارند. امیدواریم شهر غزنین را امسال از چشم انداز پارینه فرخی سیستانی ببینیم.

هر وجب این خاک خاطره جاودانه ای را در ذهن تاریخ تداعی کرده است. ما برگی را از این فرهنگسرای بزرگ برداشته ایم تا رویکردی به یک رویداد جالب از آن داشته باشیم. این برگ، خاطرات فردوسی را در ذهن ما زنده می سازد. خاطرات شاعر بزرگ و حکیم سترگی را که دیگر مادر گیتی نظیرش را نزایید.

بی‌گمان که بزرگترین شاعر زبان فارسی دری، فردوسی و برترین اثر ادب حماسی در زبان فارسی، شاهنامه اوست.

فردوسی درغزنین

این شاعر شهیر، اثر فنا ناپذیر خویش را در شهر شکوهمند غزنین و در زیر پرچم سلطان محمود سرود و به پایه اکمال رساند. پس محمود و غزنین و شاهنامه و فردوسی از جمله مقولاتی هستند که همیشه باهم در ذهن تداعی می شوند و سخن از یکی یاد دیگری را نیز، زنده می کند.

حالا که بحث غزنه و آن عظمت تاریخی و جایگاه فرهنگی پیشین آن مطرح است، بجا است که از آنهایی که نام و آثار شان غزنه را شهره آفاق کرد، یاد کنیم که یکی از آنها بدون شک فردوسی است. شاعر بزرگترین اثر حماسی فارسی که در آخر عمر میانه اش با بزرگترین شاه دورانش، شکر آب شد.

Description: http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2011/10/11/111011121301_ferdowsi_224x280_isna.jpg

فردوسی در طوس به دنیا آمد و جاذبه های سیاسی و فرهنگی غزنه او را به این دیار کشاند. ۱۰۱۵ سال پیش از امروز، در سال ۹۹۸ میلادی (۳۸۸ قمری) که مصادف بود با سال نخست جلوس محمود بر تخت سلطنت، فردوسی به غزنه رسید و تا شش سال (۱۰۰۴ میلادی) در این شهر بسر برد.

به همان اندازه که فردوسی با افسانه ها و روایات سر و کار داشت، زندگی خود او نیز در هاله ای از این افسانه ها پیچید، تا حدی که برخی ها او را یک شخصیت افسانوی انگاشتند.

تراژیدی زندگی و مرگ فردوسی قابل سنجش با تراژیدی های آفریده خود اوست. جوانیی در ناز و تنعم، ایستایی در برابر لعن و نفرین و بیداد، و پس از این همه زحمت، حسادت رقیبان و بدگویی در حق او، برگشت به زادگاه خودش، روز مرگ او که صله محمود نیز در آن روز فرا می رسد و پس از مرگ که جنازه اش را اجازه دفن در گورستان مسلمین نمی دهند، همه به غم انگیزی تراژیدی های بزرگ جهان است.

افسانه های زندگی فردوسی

چرا چنین افسانه هایی در باره این شاعر پرداخته شده است؟ چرا قدر فردوسی شناخته نشد؟ و این شاعر چرا غزنه را ترک کرد؟ این‌ها همه سوالاتی اند که از همان آغاز تا کنون هواداران فردوسی و مخالفان سلطان محمود هزاران صفحه را در پاسخ به این سوالات سیاه کرده اند. و اینک من از زاویه دیگر چند سطری بدان می افزایم.

نخستین منبعی که در باره اختلاف نظر محمود و فردوسی سخن گفته است، تاریخ سیستان است. (آغاز تالیف،۴۴۵ هجری) دراین کتاب آمده است که شاهنامه را به محمود عرضه کردند، مگر مورد قبول محمود واقع نشد.

فردوسی قول سلطان را تکذیب و از دربار بیرون شده غزنین را ترک کرد. اما با یک دید شتابنده می توان به این نتیجه رسید که قول نویسنده تاریخ سیستان در باره گفت‌وگویی که در دربار محمود، میان فردوسی و محمود اتفاق افتاده و موجب فرار فردوسی از غزنه شده است، قابل تأمل است.

فرودسی و سلطان محمود

نخستین کسی که هجو نامه فردوسی در حق محمود را آورده، نظامی عروضی سمرقندی است. به گفته او هجو نامه ۱۰۰ بیت بوده که پادشاه طبرستان آن را از فردوسی خریده و به آب شسته و از آن، تنها شش بیت باقیمانده است.

پس از این است که مدافعان فردوسی، می خواهند از محمود انتقام بکشند و همان ۱۰۰ بیت هجویه فردوسی در حق محمود را، باز گویند.

اما این هجویه به فردوسی نسبت داده شده، از ۱۰۰ بیت گذشته و تا ۱۵۰ و پنجاه بیت رسید. چنانکه در مقدمه اوسط شاهنامه ۲۵ بیت شده، در مقدمه شاهنامه بایسنغری ۱۱۹ بیت و در شاهنامه امیر بهادری، چاپ تهران به ۱۵۰ بیت رسیده است.

تعدادی از شاهنامه شناسان به نسبت دادن این هجویه به فردوسی هم اکتفا نکرده، خود لب به ذم محمود گشوده اند و او را گاهی شخص کتاب سوز، ویرانگر، ناشایسته، جزم اندیش، بی فرهنگ و سیه کار قلمداد کرده اند. و گاهی او را بد نژاد، متکبر، خودپسند، دست نشانده خلافت بغداد و اینکه او دین و ایمان درستی نداشته و به رموز و دقایق شعر فارسی نمی فهمیده است، خوانده اند. و باز به غلام بارگی و حریص برجاه و مال و سوء استفاده از دین و کم فرهنگی و غلام زادگی و بی تباری۱۰ متصف اش کرده اند.

در حالی‌که یک نگاه گذرا به تاریخ نشان می دهد که سلطان محمود از این گونه اتهامات بری است.

او سلطانی نام آور، و شاعر نواز است و فرهنگ دوست است و تعصبات مذهبی در نزد او چندان رنگ و رونقی ندارد.

Description: http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2011/05/11/110511132440_shahnameh.persian.gif

اگر او گفته بود که "من از بهر قدر عباسیان انگشت در کرده ام در همه جهان قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار می کشم" در جواب خلیفه بغداد و از بهر آن خلیفه بود.

اما در عمل او همان قرمطی دربار خویش (حسنک وزیر) را که خلافت بغداد از او و رابطه اش با فاطمیان مصر در غضب بود، نیز حفظ و حراست کرد. حمله او به ری با انگیزه اصلی سرکوب مخالفان بویهی اش بود، نه کشتار شیعیان.

او برای غضایری رازی شاعر شیعه مذهب، از غزنه به ری صله می فرستاد و خواهر خویش را به عقد نکاح سپهبد شهریار از ملوک طبرستان که مذهب تشیع داشت، در آورده بود. آنانکه به محمود دشمنی می ورزند به گفته دبیرسیاقی فردوسی را وسیله حمله بر او نباید قرار دهند.۱۳

از سوی دیگر، فردوسی انسانی بلند همت، با مناعت نفس، صبور و بردبار، در برابر فقر و تنگدستی مقاوم و دشمن آز و حرص بود. با این صفات او که از سراسر شاهنامه اش هویداست، چگونه می شود یکباره به مرد آزمندی بدل شود.

و اینکه گویا فردوسی شاهنامه را در برابر هر بیت یک دینار با دربار سلطان محمود قرار داد بسته بود، یک شایعه و یک اتهام ناروا در حق این شاعر بزرگ است.

ما در سراسر تاریخ یکهزار ساله زبان فارسی دری چنین قرار دادی را ندیده ایم که میان شاه و شاعری عقد شده باشد.

فردوسی محمود را با صفات، شهنشاه گردن فراز ستوده است:

چون او شهریاری نیامد پدید

جهان آفرین تا جهان آفرید

و شاه بزرگ و عادل که از عدل او میش و گرگ یکجا به آبشخور می آیند. در مجلس بزم، آفتاب و ماه و در روز رزم تیزچنگ اژدهاست. چنان بخشنده است که دینار خوار است در چشم او و به کف ابر بهمن و به دل رود نیل است.

فردوسی در ۳۳ جای از شاهنامه، سلطان محمود را وارد مدح کرده است و او را با بهترین صفات ستوده است. چگونه ممکن است که یکباره ورق بر می گردد. فردوسی همه مدایح خویش را فراموش کرده، لب به هجو محمود می گشاید؟ برای فردوسی این کار آسان تر بود که مدایح خویش را از شاهنامه می سترد.

این مسئله درست است که محمود قدر فردوسی را نشناخت، چون از فردوسی به محمود شکایت کردند و شاعر آزرده شد و به وطن خویش (طوس) بازگشت. او در شاهنامه خویش آورد که:

"اگر او گفته بود که "من از بهر قدر عباسیان انگشت در کرده ام در همه جهان قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار می کشم" در جواب خلیفه بغداد و از بهر آن خلیفه بود. اما در عمل او همان قرمطی دربار خویش (حسنک وزیر) را که خلافت بغداد از او و رابطه اش با فاطمیان مصر در غضب بود، نیز حفظ و حراست کرد."

چنین شهریاری و بخشنده ای

به گیتی ز شاهان درخشنده ای

نکرد اندرین داستان ها نگاه

ز بد گوی و بخت بد آمد گناه

حسد برد بدگوی در کار من

سیه شد بر شاه بازار من

و این بدگوی هم باید از صنف شاعران باشد. چون فردوسی با کار شعر در دربار محمود توقع وزارت نداشت، مسلما شعر او سبب شده بود که شاعر و یا شاعرانی بر او حسد ببرند و از او در نزد سلطان بدگویی کنند.

فردوسی به هر دلیلی که بود، از شاه رنجید و رهسپار زادگاه خویش شد. گمان ما بر این است که او به جز از این سه بیت دیگر لب از مدح و ذم محمود فرو بست.

اگر ادعا شود که فردوسی فرزند دوران خودش نبود، بیجا نخواهد بود. فقط پس از مرگ اوست که دیگران می خواهند او را فرزند دوران خود بسازند. که گویا او با سرودن هجونامه از محمود انتقام کشید، شاهنامه اش را به کسی دیگر اهدا کرد و از درباری به دربار دیگر رفت، از نظم نامه گبرکان پشیمان و برای مافیهای خویش قصه یوسف(ع) را از قرآن مجید به نطم آورد و از همین قبیل.

فردوسی محمود را هجو نگفت و بدین گونه از آن شاه بزرگ و معاندان خویش انتقام نکشید. هجونامه بعد از مرگ او پدید آمد و در هرزمان و توسط هر شاعری بیت یا ابیاتی بر آن افزوده شد و با و جود آنکه اکثر مردم می دانند این هجویه مال فردوسی نیست، با آنهم نقل هرمجلس شد و این بزرگترین مجازاتی بود که شاهی از شاعری دید.

 ارسالی : محمد اسماعیل صدیقی

حافظه انسان


حافظه انسان

حافظه ی انسان موضوع بسیار پیچیده ای است. هر چند توسط علم مدرن می توانیم تعریف کامل و جامعی از حاقظه ارائه دهیم. ولی هنوز نمی دانیم که واقعا" حافظه چیست. می دانیم

Description: http://www.aftab.ir/articles/applied_sciences/psychbiology/images/f62921316171fe28fb5bac2133dc578b.jpg

که حافظه ی ما در قشری از مغز است که توسط هیپوکامپوز کنترل می شود. بیماری آلزایمر اغلب با از دست دادن حافظه شروع می شود. ماده ی غیر پروتئینی به نام بتا در خارج از نورون ها که تأثیرپذیرترند، رسوب کرده و این قشا را تحت تأثیر قرار می دهد.

به طور کلی در تعریفی از حافظه می توانیم بگوییم؛ حفاظت از اطلاعات در یک دوره ی زمانی در شبکه.

این طور تصور کنید که برای ذخیره سازی و بازیابی یک سری اطلاعات در هر زمانی که مد نظرتان باشد، باید آن ها را در جایی ذخیره کرده باشید. حافظه ی ما بسیار پیچیده است و شما امکان ذخیره کردن انبوهی از اطلاعات در آن را دارید. اما توجه کنید که زمانی که استرس دارید، به یادآوری برخی مطالب برای تان، مشکل می شود. گاهی اوقات حافظه امان ما را دچار سردرگمی می کند. مثلا" تصور کنید که دو دوست با هم بیرون رفته اند و شاهد واقعه ای بوده اند. در تعریف این موضوع برای دیگران به دو شیوه ی متفاوت عمل می کنند و هر کسی از زبان خودش آن طور که دوست دارد، واقعه را تعریف می کند. این به یادآوری و انتقال اطلاعات باعث سردرگمی دیگران خواهد شد.

می توانیم برخی از داده ها را بی درد سر در حافظه ا مان نصب کنیم و برای ذخیره کردن برخی اطلاعات دیگر مدت زمان طولانی تری را صرف کنیم. به همین دلیل حافظه ی هر فردی با دیگری متفاوت است.

منصفانه بگویم، گاهی اوقات از این که اسم فرد یا محلی را به یاد نیاورده اید، از خودتان ناامید شده اید. لازم به ذکر است که گاهی حافظه مانند کامپیوتری عمل می کند که داده ای در آن ذخیره نشده است. با این تفاوت که حافظه ی انسان، سخت تر است.

در مرحله ی اول، باید اطلاعات ورودی به حافظه رمزگذاری شوند و سپس اطلاعات ذخیره شده و پردازش شوند.

وقتی که شما به موسیقی گوش می دهید یا تلویزیون تماشا می کنید، اطلاعات را با حافظه ی خود می سپارید. می توانیم برخی از داده ها را بی درد سر در حافظه ا مان نصب کنیم و برای ذخیره کردن برخی اطلاعات دیگر مدت زمان طولانی تری را صرف کنیم. به همین دلیل حافظه ی هر فردی با دیگری متفاوت است.

هنگامی که برای ذخیره ی اطلاعات، تمرکز به خرج می دهید، در واقع دارید با وسواس خاصی اطلاعات مورد نظرتان را کدگذاری می کنید تا پردازش شان راحت تر باشد. مغز انسان بسیار با شکوه است و از هر رایانه ای قدرتمندتر و فوق العاده تر عمل می کند. مهم ترین موضوع این است که گنجایش مغزتان نامحدود است و شما امکان ذخیره سازی هر گونه اطلاعاتی را دارید.

مغزتان کاملا" تقسیم بندی شده است و مانند هر کامپیوتری می توانید اطلاعات خاص خودتان را در قسمتی که مد نظرتان است، ذخیره کنید.

برای سنجش حافظه ی انسان، محققان لیستی از مواد همراه با کاربرد هر یک در صنعتی خاص را در بین شرکت کنندگان پخش کردند. از شرکت کنندگان خواسته شد که هر یک از موارد لیست را با در نظر گرفتن رویدادی در ذهن شان ذخیره نمایند. سپس از هر یک از آن ها خواسته شد، تا لیست مواد را به خاطر بیاورند.

عکس العمل ها متفاوت و شیوه های به یادآوری نیز کاملا" از شخصی به دیگری فرق می کرد. در واقع هر کسی اطلاعات را در سه سطح در حافظه اش ذخیره می کند. ناگفته نماند که شما به اطلاعات مورد نظرتان کد اختصاص می دهید و سپس آن ها را پردازش کرده و به یاد می آورید.

سطح کم عمق: اطلاعات حسی و یا خصوصیات فیزیکی را بدین صورت ذخیره می نمایید.

سطح متوسط: اطلاعات مجزا از هم در این سطح ذخیره می شوند. مثلا" تفکیک اتومبیل های گوناگون از یکدیگر.

عمیق ترین سطح: اطلاعاتی که دارای معنا و مفهوم خاصی هستند را در این سطح ذخیره می کنیم که احتمال به یادآوری این گونه اطلاعات در آینده بیش تر است. مثلا" اگر چهره ی کسی را ببینید، یادآوری دوباره ی این صورت در آینده برای تان راحت تر خواهد بود تا اسم آن شخص.

حافظه ی هر شخصی با دیگری متفاوت است ولی افراد می توانند با کار کردن بر روی حافظه شان، قدرت به یادآوری و پردازش اطلاعات را بهبود بخشند.

ناگفته نماند که حافظه ی هر شخصی با دیگری متفاوت است ولی افراد می توانند با کار کردن بر روی حافظه شان، قدرت به یادآوری و پردازش اطلاعات را بهبود بخشند. اگر بدانید که چگونه مطالب را کدگذاری نمایید و آن ها را به خاطره تان بسپارید، یادآوری آن ها نیز برای تان راحت تر خواهد بود. به معنای حافظه ی خوب دقت کنید و سپس سعی کنید تا مطالب را به ذهن تان بسپارید. تا به حال از کارت هایی برای یادآوری معنای لغات یک زبان بیگانه استفاده کرده اید؟ می دانید دلیل استفاده از این گونه کارت ها چیست؟ کمک به بخاطر سپردن راحت تر معنای هر کلمه با در نظر گرفتن تصویری از آن.

مثلا" شما برخی از رویدادهای مهم زندگی تان که تصویر خوب یا بدی از آن در ذهن دارید را راحت تر به یاد خواهید آورد. برای مثال اگر شما شاهد زلزله در منطقه ای باشید، هیچ گاه جزئیات آن را فراموش نخواهید کرد چرا که از نزدیک با چنین اطلاعاتی مواجه بوده اید و با تصویر آن را به خاطر سپرده اید. با استفاده از تصاویر ذهنی قوی، کم تر چیزی را فراموش می کنید و به یاد آوردن مجدد هر موضوعی برای تان آسان تر خواهد بود.

به همین دلیل است که برای یادگیری زبان بیگانه توصیه می شود با دیدن تصاویر شکل کلمات و معنای آن را به ذهن بسپارید تا مدت طولانی تری آن را در ذهن تان نگه دارید. گاهی اوقات اطلاعاتی را که مربوط به چندبن سال است به راحتی به یاد می آوریم و گاهی اوقات مطلبی را که چند دقیقه ی قبل خوانده ایم، فراموش می کنیم. واقعا" فکر می کنید علت چیست؟ شما در این مواقع از حافظه ی حسی تان استفاده کرده اید و به همین دلیل، اطلاعات را به سرعت فراموش می کنید.

با استفاده از حافظه ی کوتاه مدت، اطلاعات را ذخیره می کنید ولی اگر چندین بار آن را به یاد نیاورید، خیلی زود فراموش خواهید کرد. یکی از راه های بهبود حافظه ی کوتاه مدت، تکه تکه کردن اطلاعات و به خاطر سپردن آن ها است. منظورمان همان تمرین و ممارست است. مثلا" برای این که شماره ی تلفنی را به ذهن بسپارید، باید چندین بار آن را تکرار نمایید. مثلا" شماره ی تلفن طولانی را به چند بخش تقسیم نمایید و مرتب آن را تکرار نمایید. پس اطلاعات مورد نظرتان را بخش کرده و هر بخش را چندین بار تکرار نمایید.

Description: http://images.hamshahrionline.ir/images/position36/2012/5/computer_vs_brain1.jpg

حافظه انسان در برابر حافظه ماشین

 


مغز انسان اندامی است که یکی از اهداف تکاملش خاطر سپردن رویدادها بوده است،‌اما امروزه رشد سریع فناوری اطلاعات باعث شده تا انسان برای جستجوی پاسخ سوالات خود به جای مراجعه به مغز خود به اینترنت رو آورده و روز به روز به آن وابسته تر شود.

با وابسته شدن بیشتر انسان به منابع خارجی حافظه،‌استفاده از GPS برای یافتن مسیرها و یا اسمارت فون‌ها برای به خاطر سپردن برنامه‌های روزانه،‌ شاید اکنون زمان آن رسیده باشد تا درباره هویت حقیقی حافظه دوباره بیاندیشیم.

با وجود اینکه انسان گوشی موبایل و یا دیگر ابزارها را مستقیما به مغز خود وصل نمی‌کند،‌اما به گونه‌ای امروزه تجهیزات ارتباطاتی و فناوری اطلاعات به بخشی از بدن انسان تبدیل شده‌اند و مدرک اثبات این حقیقت نیز اضطراب و ناراحتی است که در هنگام نبود این تجهیزات احساس می‌کنید.

"فرد تروتروبلاگ نویس و محقق،‌ معتقد است اگر یکبار به خاطر اینکه گوشی خود را در خانه جا گذاشته‌اید،‌ با تاخیر بر سر قرار ملاقاتی حاضر شدید بدانید که شما یک سایبورگ (تلفیقی از انسان و ماشین) هستید.

تراشه‌های قابل کاشت مغزی که می‌توانند انسان را به شخصیت‌های فیلمهای "آواتار"،‌"ماتریکس" و یا "جنگ‌های ستاره‌ای" تبدیل کنند هنوز در دست مطالعه قرار دارند و دانشمندان در تلاشند تا شیوه‌های جدید را برای کنترل ابزار و تجهیزات با کمک امواج مغزی بیابند.

برای مثال محققان دانشگاه داک سال گذشته نشان دادند که میمون می‌تواند بازویی مجازی را با کمک امواج مغزی‌اش کنترل کند.

با این همه در اکثر مواقع اهمیتی ندارد که انسان یک کلید را با انگشت بفشارد و یا از افکارش برای فشردن آن استفاده کند،‌ زیرا در حال حاضر وابستگی انسان به ابزارهای متصل به شبکه که در میان قاب‌های لاستیکی رنگارنگ در جیب آنها جا خوش کرده،‌ بیشتر از عضوی از بدنش شده که در میان جمجمه قرار گرفته است.

"جوزف ترنکوئیلو" استاد مهندسی بیوپزشکی در دانشگاه باکنل می‌گوید این تجهیزات حقیقاتا به امتداد خارجی ذهن انسان تبدیل شده‌اند.

به گفته دانشمندان دو نوع حافظه وجود دارد،‌حافظه‌ای ثابت،‌بسته،‌قابل پیش بینی و حافظه‌ای ناپایدار،‌ پویا،‌ باز و متغیر.

در واقعیت حافظه‌ای که انسان نسبت به آن شناخت پیدا کرده میان این دو حالت در حال نوسان است و در این میان فناوری دیجیتال تنش‌های بیشتری را میان این حالت‌های مختلف حافظه ایجاد کرده است.

آنچه به یاد می‌آوریم

زمانی که دستور S به رایانه داده می‌شود،‌این دستگاه به سرعت اطلاعاتی که دریافت کرده را ذخیره می‌کند،‌ فرایندی که در انسان‌ها پیچیده‌تر است. انسان از دو نوع حافظه کوتاه مدت و فعال و طولانی مدت برخوردار است. دانشمندان معتقدند حافظه کوتاه مدت در بخشی از مغز به نام هیپوکامپ شکل می‌گیرد و بخشهای جلویی مغز در شکل گیری حافظه طولانی مدت نقش دارند. محققان باور دارند آنچه باعث می‌شوند نکته‌ای را به یاد بسپارید،‌ محتوی آن است.

زمانی که متنی در رایانه ذخیره می‌شود،‌ حافظه رایانه اهمیتی نمی‌دهد این متن یک درخواست ثبت نام دانشگاه است،‌ شعری است که شما را متاثر کرده و یا نامه‌های که با خواندنش خشمگین شده‌اید،‌ رایانه متن را با هر محتوایی که داشته باشد ذخیره می‌کند. اما در حافظه انسان،‌ بار احساسات در تجربیات و با خاطر سپردن آن‌ها دافعه یا جاذبه ایجاد می‌کنند. بخشی بادامی شکل در مغز به نام "آمیگدالا" نقش حیاتی در پردازش حافظه مرتبط با احساسات را دارد،‌ برای مثال شما احتمالا به خوبی به یاد دارید که در زمان شنیدن خبر حملات تروریستی به برج‌های دو قلوی تجاری در 11 سپتامبر 2001 کجا بودید. این تفاوت میان حافظه انسان و رایانه در مورد ذخیره سازی تصاویر نیز صدق می‌کند.

حافظه انسان در شکل دادن به خاطرات از مزیت به خاطر سپردن بر اساس پنج حس بینایی،‌ بویایی،‌ چشایی،‌ لامسه و شنوایی برخوردار است، توانایی‌هایی که می‌توانند ابزاری برای به خاطر آوردن ناگهانی خاطرات گذشته شوند. رایانه‌ها در حال حاضر نمی‌توانند با تکرار شدن تجربه خوردن غذایی شور پرونده خاطره‌ای در دوران کودکی را برای شما باز کنند و در عین حال چشیدن غذای شور این خاطرات را در مغز انسان زنده می‌کند نه در میان حافظه موبایل یا رایانه.

به بیانی دیگر،‌ به خاطر سپردن رشته‌های مختلف اطلاعاتی که هیچ محتوی یا احساسی در خود ندارند برای مغز انسان‌ها بسیار دشوارتر از رایانه‌ها است،‌ رایانه‌ها می‌توانند این کار را بلافاصله انجام دهند اما انسان هنوز به مغزش نیاز دارد تا بتواند به مفاهیم تجربیات پی ببرد.

حافظه متغیر است یا ثابت؟

با وجود دم دست بودن همیشگی موبایل‌ها،‌انسان هنوز برای به خاطر آوردن تصاویر و رویدادهایی خاص که آنها را در جایی ذخیره نکرده است،‌ به حافظه‌اش رجوع می کند و دوست دارد فکر کند که این خاطرات تا حد امکان دقیق هستند. اما حقیقت این است که انسان خاطراتش را متناسب با وضعیت و حالت مغز و شرایط محیطی در لحظه به خاطر آوردن رمزگشایی می‌کند. این به آن معنی است که شبکه عصبی برای همیشه در تغییر است و هرگز به حالت ثبات نخواهد رسید و زمانی که انسان چیزی را به یاد می‌آورد،‌ در مغزش ایجاد تغییر می‌کند. عمل به خاطر آوردن از فرایند پردازش مغز بهره می‌برد،‌از این رو انسان هرگز نمی‌تواند به حالت پیش از آغاز "به خاطر آوردن" بازگردد.

فناوری‌ها برای کمک به انسان‌ها در حال توسعه هستند تا انسان‌ها بتوانند زندگی خود را بر خلاف گذشته به صورت دیجیتالی ذخیره کنند.

برای مثال شرکت مایکروسافت دوربینی به نام SenseCam را ابداع کرده است که می‌تواند در طول تمامی روزهای زندگی انسان از تجربیات بصری افراد عکاسی کرده و آنها را ذخیره کند، "گوردون بل" محقق شرکت مایکروسافت یکی از افرادی است که برای یک دهه با استفاده از این ابزار خاطرات زندگی خود را ثبت کرده است.

شاید فکر کنید که خاطرات دیجیتالی از پایداری و ثبات بیشتری برخورداند،‌ زیرا در نهایت مجموعه ای از 0 و 1 هستند. اما فناوری نیز مانند مغز انسان در حال تکامل استرسانه‌های اجتماعی نیز به ذخیره سازی دیجیتال مفهومی جدید بخشیده‌اند، جایی که یک عکس به اشتراک گذاشته می‌شود،‌ برچسب‌های عکس و زیرنویس آن خاطره‌ای را درباره عکس به وجود می‌آورد که در شرایط دیگری چنین خاطره‌ای از آن ایجاد نخواهد شد.

حافظه دیجیتال انسان امروزه به شیوه‌های عجیب تری نیز تحت تاثیر قرار می‌گیرد زیرا اکنون ابزارهای شبکه های اجتماعی می‌توانند مطالب را بدون دخالت مستقیم افراد بر روی صفحات شخصی آنها بارگذاری کنند،‌ برای مثال فیس بوک و توئیتر بدون دخالت کاربران موقعیت جدید آنها را در زمان ورود به مکانی جدید پست می‌کند. همچنین وضعیت "گاهشمار" جدید فیس بوک به دیگران این اجازه را می‌دهد تا با ارسال تصاویر،‌متن و یا فیلم‌هایی در تاریخ زندگی آنلاین کاربران تاثیر بگذارند.

"ترانکوئیلو" می‌گوید این یک "خویشتن با خاستگاهی چندگانه" است که در آن مجموعه‌ای از آنچه فرد را در فضای مجازی می‌سازد،‌ به واسطه تغییرات در مخاطب،‌ دچار تغییر می‌شود.

کمک به مغز سالخورده

بسیاری از انسان‌ها در استفاده چندگانه از حافظه خود دچار مشکل هستند،‌ به ویژه افراد سالخورده زیرا مغز انسان در هر لحظه در حال خاموش کردن یک مدار نورونی و روشن کردن مداری جدید است،‌فرایندی که در میان افراد سالمند به سختی انجام می گیرد. اما در صورتی که از اینترنت برای افزایش بهروری زندگی استفاده شود می توان در قالب نظری،‌ از میزان استفاده چندگانه از مغز کاهش داد،‌برای مثال نیاز به ورق زدن دفترچه تلفن برای یافتن نام یا شماره ای و یا فکر کردن به مسیری ناآشنا برای رفتن به خانه همسایه،‌ در هنگام فکر کردن به دیگر موضوعات از بین می رود. این کار به ویژه در جوامعی که میزان مبتلایان به آلزایمر در آنها رو به رشد است از اهمیت و تاثیرگذاری بالایی برخوردار است.

جنبه تاریک فناوری

نکته منفی که درباره استفاده از اینترنت برای بهبود زندگی انسانها وجود دارد این است که این کار میزان تفکر و خلاقیت را در انسان کاهش می‌دهد و انسان‌ها زمان کمتری را به برقراری ارتباط چهره به چهره با دیگران صرف خواهند کرد؛ فرایندی که بر اساس مطالعه‌ای که در سال 2012 صورت گرفته می‌تواند منجر به بروز گرایش‌های اجتماعی ناهنجار در افراد شود. همچنین هیچ تضمینی وجود ندارد که آزاد کردن ذهن انسان از وظایفی مانند یافتن آدرس‌ها یا شماره‌های تلفن بتواند فضای جدیدی برای افزایش خلاقیت در انسان‌ها ایجاد کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عناوین

 

فهرست مطالب                                                                                                                   صفحه

حافظه انسان............................................................................................1

سطح کم عمقی.........................................................................................2

سطح متوسط...........................................................................................2

عمق ترین سطح.......................................................................................2

 حافظه انسان در برابر حافظه ماشین...............................................................3

حافظه متغیر است یا ثابت؟...........................................................................5

کمک به مغز سالخورده...............................................................................6